چند وقت پیش من یه کتابی میخوندم که یه خانومی مدام بخاطر طی کردن مسیر خونه تا محل کارش و بلعکس، از یه ایستگاه قطار استفاده میکرد. توی کتاب تا جایی ذهنم یاری میکنه این خانوم هر روز دو تا شخص ثابت رو از بالکن یه خونه ای توی مسیر میدید. تقریبا همیشه هم اکت این دو نفر یه چیز بود. هر بار تو کتاب به این یکپارچگی زندگی اونا و این "دختری در قطار" اشاره شده بود. این کتاب رو من یادمه اولین بار وقتی دوازده سالم بود خوندم. الان که بهش فکر میکنم میبینم که چقدر ما از لحاظ زندگی شبیه به این خانوم هستیم. هر روز یه مسیر تکراری و هر روز سوگ و اندوه های جدید. دیدن صحنه های تکراری بدون ذره ای تغییر خوب. هر روز انتظار برای تغییر خوب. قطاری که هر بار سعی در تغییر مسیرش داشتیم و فقط با غم و غصه برگشتیم عقب. ولی اینبار یه چیزی فرق داره. این قطار یه جاییش داره میلنگه. اینبار شاید نه تنها با زور ما بلکه با تلو تلو خوردن خودش مسیرش رو تغییر بده.
- تاریخ : چهارشنبه ۲۵ دی ۰۴
- ادامه مطلب
- نظرات [ ۱۲ ]
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.