ㅤㅤ

سکه

دو بار سکه انداختم. یکبار گفتم هر چی پدرم بگه و همون بیاد یعنی چیزی که تو ذهن منه محقق می‌شه. گفت شیر و شیر اومد. بار دوم گفتم پدرم خودش بندازه و هر چی من گفتم اومد، یعنی اونی که تو ذهنمه دود می‌شه و دیگه محقق شدنی نیست. گفتم خط اما باز هم شیر اومد =).

پ.ن: من وارد یه بُعد جدیدی از انتظار شدم. فرسایشی تقریبا. جدیدا حتی پلکم تیک می‌ندازه از شدت اضطراب. موقع امتحان هام جدیدا دیگه می‌زنم به سیم آخر و وحشتناک شونه هام درد می‌گیره.

Luna ‌‌‌
۲۶ دی ۰۴ , ۱۸:۵۵

انگار کائنات باهات حرف می‌زنه دختر جون :›

پاسخ :

حقیقتا فقط امیدوارتر می‌شم چنین مواقعی.
هر وقت دیدم که امید می‌خواد توی وجود من بمیره یا در مرز مرگه شروع کردم به سکه انداختن. تقریبا اولین باره که هر دو بار روی منو سفید کرد این موضوع.
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
صدایِ صدایی که کشتند.
ادیت شده توسط نقل