دو بار سکه انداختم. یکبار گفتم هر چی پدرم بگه و همون بیاد یعنی چیزی که تو ذهن منه محقق میشه. گفت شیر و شیر اومد. بار دوم گفتم پدرم خودش بندازه و هر چی من گفتم اومد، یعنی اونی که تو ذهنمه دود میشه و دیگه محقق شدنی نیست. گفتم خط اما باز هم شیر اومد =).
پ.ن: من وارد یه بُعد جدیدی از انتظار شدم. فرسایشی تقریبا. جدیدا حتی پلکم تیک میندازه از شدت اضطراب. موقع امتحان هام جدیدا دیگه میزنم به سیم آخر و وحشتناک شونه هام درد میگیره.
- تاریخ : پنجشنبه ۲۶ دی ۰۴
- ساعت : ۱۸:۱۵
- نظرات [ ۱ ]