غرقه

این روزا چیکار می کنم؟! هیچی. خودمو به این در اون در می زنم که یه دلخوشی و خوشحالی خیلی کوچیک و سطحی و مقطعی پیدا کنم. شاید شیب پیشروی افسردگیم کند تر بشه.

+ 999 روز!

  • غرقه .
  • سه شنبه ۱۲ آذر ۹۸

زندگی مثلا.

اون لحظاتی از زندگیم که غر نمی زنم، در واقع دارم تظاهر می کنم.

  • غرقه .
  • چهارشنبه ۶ آذر ۹۸

خانواده

اگر بخواهم با مخاطبانم که شما باشید رو راست باشم، باید بگویم که اینجا را ساخته ام که فقط و فقط بگویم که از خانواده بیزارم. پس این یکی را هم از من بپذیرید. من از اعماق وجودم ازاین مرد و زن و دخترشان متنفرم.

پایان.

  • غرقه .
  • دوشنبه ۴ آذر ۹۸

صداها ماندگارند

قبلا هم گفته بودم حرف زدن سبکم می کنید. اما هیچ وقت گوشی در اختیار نداشتم و ندارم. هیچکس حاضر نیست دقایقی از زمان با ارزشش را بگذارد پای چسناله های من و در پایان هم حال خودش خراب شود. حرف زدن که حذف شود تنها نوشتن می ماند. شاید همین باعث شده saved messages تلگرامم اینقدر شلوغ و درهم و برهم باشد. اما خوبی اش این است که هیچ وقت قرار نیست کسی دلداری ات بدهد و حرف های انگیزشی و امیدوارکننده بزند. تو در همان باتلاق که بودی میمانی و آرام آرام فرو می روی. بدون آنکه تلاشی  بیهوده کرده باشی و خودت را خسته کنی. اما بعضی روزها نوشتن هم جواب نمی دهد. شما شاید درک نکنید اما من میدانم که کلمات وقتی نوشته می شوند قوی ترند. بعضی روزها نمیتوانی قدرت کلمات را تحمل کنی. و خب از آنجا که احساس می کردم باید کلماتی که در ذهنم صف کشیده اند را تخلیه کنم، راهی جز voice گرفتن نماند. از اردیبهشت ماه شروع کردم و همه چیز را مو به مو تعریف کردم. می توانید تصور کنید یک آدم در طول بیست دقیقه مکالمه چندبار می تواند بغض کند؟! یک بار؟ ده بار؟ از ثانیه ی اول بغض کردم و دقایقی بعد نمی توانستم کلماتی که از دهانم خارج می شوند را بشنوم. ناخودآگاه حرف میزدم. و خب نمی دانید چقدر دردآور است.
چه چیزی باعث شد این ها را بنویسم؟ چند وقت پیش یک کانال روزانه نویسی دیدم و بعد فهمیدم چند ماهی است ادمینش مرده. با اینکه هیچ شناختی از او نداشتم، صدایش را که می شنیدم درد تمام وجودم را فرا می گرفت. صدایش. صدایش سراسر درد بود. تا روز ها و هفته ها بعد از این موضوع نتوانستم به زندگی عادی بازگردم. صدایش در گوشم بود. هنوز هم هست. voice خودم را پاک کردم. چون امکان دارد یک روز که حالم خیلی خوب باشد و شادترین آدم دنیا باشم، آن را گوش کنم و روز از نو، روزی از نو. حقیقت این است که اشتباه می کردم. کلمات وقتی بیان می شوند قوی ترند. صداها قدرتمندند. فراموش نمی شوند. تا زمانی که زنده هستی می تونی صداهایی که در ذهنت از دیگران ضبط کرده ای بشنوی. حتی آنها که مرده اند.

  • غرقه .
  • چهارشنبه ۲۹ آبان ۹۸

خانواده 2

نمیدانم تنش های خانه ی ما تا کی ادامه دارد اما حرف من این است که اگر این زن و مرد به خاطر من و خواهرم با هم مانده اند، بزرگترین خیانت را در حق ما کرده اند!

  • غرقه .
  • شنبه ۶ مهر ۹۸

خانواده

طی بیست و چهار ساعت یک روز، ده دقیقه برای خودم و زندگی ام زمان می گذارم. این ده دقیقه هم روی زمین می نشینم و به دیوار تکیه می دهم و پاهایم را در آغوش می کشم و چشم هایم را می بندم و چای می خورم و زیرلب تکرار می کنم: گریه نکن!

  • غرقه .
  • پنجشنبه ۴ مهر ۹۸

کاش گورشان را گم کنند.

از اینکه یک نفر بنشیند دم گوشم و شروع کند به حرف زدن متنفرم. از اینکه متوجه نشود اهمیتی به حرف هایش نمی دهم متنفرم. از اینکه مدام سوال بپرسد و مرا از دنیای خودم بیرون بکشد متنفرم. از آدم های وراج که حرف هایشان تمامی ندارد متنفرم. از آدم هایی که با خودشان حرف می زنند متنفرم. از اینکه آدم ها بنشینند کنارم و با هم صحبت کنند متنفرم. از همه ی این ها متنفرم. متنفرم. متنفرم. از این آدم ها متنفرم. از کسانی که نمی توانند درکم کنند . از آدم هایی که به زور خودمشان را می چسبانند به من تا حرف بزنند یا از من حرف بکشند متنفرم. از آدم ها متنفرم. از خانواده ام متنفرم. از قوم و خویشم. از دوستانم. از کسانی که سوالاتشان تمامی ندارد متنفرم. از همه ی این ها متنفرم. از این دخترها متنفرم. این ها آمده ان تا مرا با خودشان یکی کنند. آمده اند حرف هایشان را بریزند توی مغز من. می خواهند مغزم را شست و شو بدهند. کاش می توانستم دهانم را باز کنم و با تمام وجود عربده بزنم از همه شان متنفرم. کاش. کاش گورشان را گم کنند.

  • غرقه .
  • شنبه ۲۳ شهریور ۹۸

بهشت زیر پای همه ی مادرها نیست!

حقیقت این است که مادر من عادت به تحقیر آدم ها دارد. به خصوص اگر آن آدم ها جز خانواده اش باشند. به خصوص اگر شخص جدیدی وارد جمع شود. به خصوص اگر ..

  • غرقه .
  • شنبه ۲۳ شهریور ۹۸

ذکر هفت روز هفته

گاهی اوقات والدینم حرکت هایی می زنند که منِ فرزند را از فرزند بودنم شرمنده می کنند. باری باید سر در پذیرایی به عنوان ذکر روزانه بنویسم: قبل عمل، تفکر باید.

  • غرقه .
  • چهارشنبه ۲۰ شهریور ۹۸

دادا

مادر و پدرم و خیلی از مادر و پدرهای دیگر این طرف ها پدرانشان را "دادا" صدا می زنند. تا هفت سال پیش من دو پدر بزرگ و دو مادربزرگ داشتم که جمعا می شدچهارتا ایکسبزرگ! و آن وقت ها از این بابت خوشحال بودم چون من کلا آدمی هستم که اعداد زوج را ترجیح میدهم. اما هفت سال قبل اتفاقی افتاد که باعث شد من فقط یک پدربزرگ و دو مادر بزرگ داشته باشم. اما این شاید تنها استثنا در این باره باشد که توانستم عاشق یک عدد فرد باشم! قبل از رفتن دادا، یا بهتر است بگویم سال ها قبل از رفتنش، زمانی که من واقعا کوچک بودم، بعضی اوقات که از خانه شان بر می گشتیم، سرم را به پنجره تکیه می دادم و به دست تکان دادنش و لبنخدش و آبی که پشت سرمان می پاشید تا سلامت به مقصد برسیم نگاه می کردم و کل مسیر را اشک می ریختم. از همان کودکی هم ترس از دست دادن داشتم. می ترسیدم این آخرین روزی باشد که دو دادا داشته باشم.

حالا اما سال ها گذشته و من بزرگ تر شده ام. اما این ترس از دست دادن شدیدتر شده است. به تماس های روزانه ی دادا عادت کرده ام. به مکالمات چند ثانیه ای مان. به لبنخدهایش. به میمیک صورتش. به شلوارهایش. به کمر خمیده اش. به رفتارهایش. به مشکلاتش با موبایل جدیدش. حالا هم میترسم از دست بدمش. حالا هم اشک میریزم.

از دست خودم عصبی ام. بعضی روزها جواب تلفنش را نمی دهم چون نمی توانم از خوابم بگذرم. بعضی اوقات حرفش را گوش نمی دهم. بعضی اوقات حرف هایش به نظرم مسخره می آیند. همیشه تنها اوست که تماس می گیرد و نگران می شود و..

می ترسم یک روز دیر شود برای همه چیز/

  • غرقه .
  • سه شنبه ۱۹ شهریور ۹۸
نه سفید
نه سیاه
نه خاکستری
هیچی ..
دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید